گاه نوشت
ویژه نامه ویژه ( به مناسبت پنجمین سال تاًسیس آموزشگاه ویژه ) مورخ:27/9/89
آموزش خصوصی که در جهان غرب مقولـۀ ریشه دار و گسترده ای است در کشور ما داستان پرافتخار و درعین حال غم انگیزی دارد. اصولاً آموزش درایران به معنای امروزی آن توسط افراد یا اشخاص پایه گذاری شده و سپس دولت ها با تأخیر و از سرناچاری و به بدترین شکل به آن پرداخته اند . واین درحالی است که بانگاهی به تاریخ می بینیم که درگذشته و درهمین کشور نخستین موسسات آموزشی مانند نظامیه ها توسط دولت ها تأسیس شده اند. مشکل فوق ناشی از خواب غفلت نظام های مستقر درایران در برابر تولـّـد جهان مدرن ودرپی آن مبارزۀ بی امان و نفس گیر و گاه خونبار سنّت در برابر مدرنیته است که همچنان ادامه دارد.
کافی است نگاهی به تاریخ بیندازیم تا ببینیم پیشگامان آموزش مدرن مانند رشدیه با چه موانعی روبرو شده اند و ازدست اولیاء امور و جهل عوام از یک سو و مقاومت به اصطلاح علما از سوی دیگر چه خون دلی خورده اند. داستانی که بارها با حمله و تخریب مدارس و تهدید و ترور مدیران و معلمان آن مدارس همراه بوده است . درحقیقت آن چه به نام آموزش مدرن درایران می شناسیم حاصل مساعی وقفه ناپذیر اشخاص از خودگذشته ای است که دراین مسیر گام گذاشته و راه را گشوده اند. این امر درمورد آموزش های هنری نیز صادق است یعنی هنگامی که اولیای دولت درخواب غفلت و ظلمت ناآگاهی به سر می برند ، این افراد و اشخاص بودند که نهال آموزش هنری را در کویر سرزمین ما کاشته اند.
ابوالحسن غفاری ( صنیع الملک ) عموی محمد غفاری یا کمال الملک معروف که برای آشنایی با چاپ سنگی به اروپا اعزام شده بود نخستین کسی است که پس از بازگشت به ایران اجازۀ احداث مدرسۀ نقاشی و چاپ را از دولت گرفت و تأسیس این مدرسه پیش درآمدی شد برای تدریس نقاشی به عنوان یکی از مواد درسی دارالفنون که خود زمینه ساز ظهور نام آوران آتی دراین عرصۀ هنری بود. بعدها برادرزادۀ شهیر او یعنی کمال الملک درسال 1289 مدرسۀ صنایع مستظرفه را تأسیس کرد که مواد درسی آن در دو بخش تحت عنوان صنایع قدیمه ( مینیاتور ، تذهیب و نقش قالی ) و صنایع جدیده ( نقاشی و مجسمه سازی ) طبقه بندی شدند.
از این جا به بعد همیشه داستان با یک الگوی تکراری ادامه می یابد. نقش دولت پس از غفلتی اولیّه تنها اعطاء مجوز است بدون آن که درپی آن حمایتی درکار باشد..ضمناً انواع کارشکنی ها و سنگ اندازی ها از طرف اولیاء امور و بعضی از به اصطلاح همکاران صورت می گیرد که نمونه های تاریخی آن در مورد همین مدرسۀ صنایع مستظرفه و نیز هنرستان موسیقی وجود دارد . سپس اگر پس از چندین و چند سال موفقیتی درکار باشد تازه اشتهای دولت تحریک می شود تا این موسسات را مصادره کند که نمونه های آن را به کرات دیده ایم و امروز هم می بینیم .
این ماجرا مدام تکرار می شود تا باز شیر پاک خورده ای و دین و دل از دست داده ای دوباره وارد میدان شود و داستان از نو آغاز گردد. پس فقط تجربه های تاریخی ما نیست که از مشروطه تا به حال مرتب تکرار شده اند بلکه بسیاری از امور عملی نیز از همین قاعدۀ تکرار آن هم از نوع تراژیک خود پیروی می کنند .
داستان تأسیس آموزشگاه ویژه به عنوان نخستین مدرسه حرفه ای تخصصی و تکمیلی گرافیک و ارتباطات درایران نیز بالطبع با پی رنگ مشابهی شروع شده امّا امیدواریم روند کاری آن در مسیر همواری ادامه یابد. فکر تأسیس ویژه با توجه به کاستی ها و کمبودهایی که بنیانگذاران آن در فضای هنری مرتبط با کار خود تشخیص داده بودند نشان از تأملی بنیادی و چاره اندیشانه داشت و حالا پس از گذشت پنج سال درعمل نیز معلوم شد که برنامه ریزی ها و سازمان دهی های بعدی و انجام کار نیز با جدیت و سخت کوشی و به نحوی مطلوب انجام گرفته و نهال آن فکر به بارنشسته است که آموزش قریب به 1400 هنرجو و تنوع و گستردگی مواد درسی نشان دهندۀ آن است .
می گویند ایرانی ها اهل کار گروهی و تیمی نیستند . اگر درمورد نمونه های تاریخی آموزش خصوصی که به آن ها اشاره شد با مجاهدت ها و پای مردی های یک فرد روبرو هستیم دراین جا با یک گروه از افراد هم فکر و هم رأی مواجه می شویم که از ابتدا تا کنون انجام کار را با هماهنگی و هم نوایی قابل تحسینی دنبال کرده اند . واین درحالی است که درمیان هنرمندان به مناسبت طبع هنری میل به تک روی غلبه دارد ودراین جمع عبور از تنگ نظری های رایج و ایجاد حس همدلی گروهی و از آن مهم تر حفظ تداوم و ثبات آن دشوارتر از بقیۀ هموطنان مقاوم در برابر کار جمعی است . شاید همین امر موجب شده که این مدرسه از همکاری اکثر صاحب نظران و نام آوران عرصۀ کاری خود برخوردار شود و از این جهت نیز می توان گفت که ویژه واقعاً ویژه است .
درپشت فعالیت هایی از این قبیل معمولاً چهره یا چهره هایی را می توان سراغ کرد که بیشتر از بقیه به اصل کار و سرنوشت آن دلبسته اند و با تمام وجود برای انجام کار مایه می گذارند . درویژه هم به ویژه رنگ و بوی امرالله فرهادی به چشم می خورد و به مشام می رسد که با تکیه بر پیشینۀ حرفه ای خود اعم از هنری ، آموزشی و بازرگانی به طور متمرکز وارد عرصۀ آموزش شده است . از یاد نبریم که علاوه برویژگی های فردی او که با ماهیّت این کار همخوانی دارد ، فرهادی سابقۀ شاگردی و فرزندی اسطورۀ آموزش کشور یعنی زنده یاد بهمن بیگی را دارد که سال گذشته درگذشت و درمراسم ترحیم و تدفین او انعکاس یک عمر پایمردی در عرصۀ آموزش عشایری به صورت بزرگداشتی با شکوه متجلّی شد. علاوه برآن روحیۀ کار جمعی و گروهی که به آن اشاره شد از خصلت های بارز فرهادی است که در طی چند دهه در قالب تشکیل انجمن ها و مجامع صنفی و هنری مشاهده شده است .
امیدوارم ویژه در آینده هم ویژه باشد و راه خود را ادامه دهد.
دکتر غلامحسین معتمدی
23/9/1389
" استاد زندگی " مورخ:21/1/89

سال 88 سال تلخی ها بود و گریستن ها . بغض فروخورده ی خیلی ها در فرصتی که تاریخ فراهم کرد ترکید. خبر مرگ نامنتظر مهدی سحابی اما مجالی دیگر را می طلبید. انگار زنگ تنـفـــس تاریخ بود تا لحظاتی دور از دغدغه های همگانی ، هر کسی که اورا می شناخت درنگ کند ، سردرگریبان خود فرو برد و درنبود او با یادش ناباورانه در درون بگرید ، آه بکشد و افسوس بخورد.
مهدی سحابی مترجم ، نقاش ، روزنامه نگار ، مجسمه ساز ، نویسنده ، گرافیست ، عکاس و منتقد سینمایی در بامداد 18 آبان 1388 درپاریس درگذشت و در 27 آبان درقطعـﺔ هنرمندان بهشت زهرا به خاک سپرده شد. ظاهراً از همه بیشتر مترجم بود امـا بیشتر از همـﺔ این ها انسان بود. درمورد حوزه های کاری او گفته اند و خواهند گفت و نوشته اند و خواهند نوشت . من مختصری به ترجمه او اشاره می کنم و بعد می پردازم به انسانی که بود که منظور تنها انسانیت او نیست که داشت بلکه منش ، روش و نگرش او به زیستن و زندگی به عنوان یک انسان بود که همچون صاحبدلی صاحب نظر هنرمندانه زیست و هنر زندگی را هم به سایر هنرهایش پیوند زد و از آن روکه همیشه به شدت زنده بود مرگ نه چیزی از اوکاست و نه چیزی به او افزود.
ما ایرانی ها به جهان ترجمه تعلق داریم . هم خالق و هم زادة این جهانیم و ترجمه همچون نهضتی اجتماعی و تاریخی درحیات معنوی و مادی ما نقش بازی کرده است . پیش از اسلام یونان بود و پس از آن هم یک بار گذشتــﺔ خودمان را ترجمه و حفظ کردیم و باردیگر میراث یونان را به زبانی دیگر سپردیم و باز کوشیدیم همه این ها را به زبان خود بازگردانیم ودرصدو پنجاه سال اخیر هم که میراث تمـــــــدن غربی را به فارسی ترجمه می کنیم .
ایرانی که ذاتاً درون گراست برای تفسیر و تبیین دنیای بیرون به ترجمه پناه می برد و گاه گویی در پشت نقاب آن پنهان می شود ، چون از صراحتی که لازمـﺔ جسارت برای شناخت جهان بیرون است بهره ای ندارد. شاید هم از بن مایه های لازم که اصالت نگاه او به بیرون را تضمین کند ، برخوردار نیست . خود سحابی درویژه نامه ی لویی فردیناند سلین در بخارا ( شماره 51 خرداد 1385) درنوشته های تحت عنوان " ای کاش سلین ایرانی بود " می نویسد :
" ما این طوریم . مدام درمن و من ، لک و لک کنان درقلب قلمرو تردید ، سرگردان
بین نعل و میخ ، درتذبذب میان یقین گنگ و شک شدید . هی در کلنجار با حرف و
کلمه که نکند همان مفهومــی را بدهد کـــه باید داشته باشد ، که نکند زیادی آب
بردارد ، نکند خدا نکرده دقیقاً .......سلین درنقطﺔ مقابل ماست. نمونه ی عکس ما"
امـــا ایرانی دروصف دنیای درون که گنگی و ابهام ذاتی آن است کم نمی آورد. از این رو به قلمرو شعر و عرفان پناه می برد. دراین دنیای درونی صراحت جایی ندارد و همه چیز با رمز ، راز ، ایجاز ، ایهام و در نهایت اشارتی یا کنایتی بیان می شود و اینجاست که ما بلبل غزلخوان بوستان جهانیم .
مهدی سحابی از برجسته ترین کوشندگان پرکار این جهان ترجمه بود و می دانست که درکجای آن قرار دارد. او درترجمــﺔ ادبی از لحاظ کیفی و کمــی سرآمد هم عصران خود است . امـــا جایگاه او را باید درهمان طیف نهضت اجتماعی تاریخی ذکر شده جست و نه تنها درظرف زمانی محدود دوران ما . کارنامه ی سترگ ترجمه های او از جهت گیری آگاهانه و مشخصـــی پیروی می کند و عناصری را درفرهنگ و ادبیات غرب انتخاب و عرضه می دارد که برای ما ایرانیان دارای اهمیـــت نظری و کاربرد عملی است . یعنی عناصری که ما نداریم یا کم داریم و یا اگر داریم برآن اشراف و آگاهی نداریم . سحابی در همان جا می نویسد :
" اما صراحت سلین یک عنصربنیادی است که همه ی آن چه را که درادبیات
می گنجد ، چـــه از نظر حسی و چــه از دیدگاه بیانی زیر و رو می کند .
صراحت سلین فقط یک گرایش اسلوبی وشگـــرد سبک شناختی نیست ،
بلکـــه جهان بینی است ، موضع گیری نــــه فقط سیاسی واجتماعی بلکه
جهان شناختی است ، عمیقاً عقیدتی است ."
سحابی با ترجمه های متنـــوع و درعین حال گزیده اش نه تنها چهارچوبی نظری برای شناسایی و ادراک صریح جهان بیرون فراهم می کند بلکه گاه قواعد عملی زیستن را هم به دست می دهد. و البته در ترجمه ی " درجستجوی زمان از دست رفته " ازاین هم فراتر می رود و نگاه به درون را نیز از چشم اندازی دیگر به ما نشان می دهد که بسیار آموزنده و درعین حال متفاوت است.
ترجمه بد ، بد فهمی می آورد و مارا از صراحتی که لازم داریم و به آن اشاره شد محروم می کند . از این رو بود که سحابی با همتـــی که صفت بارز وجود او بود به بازگردانی آثار کلاسیکی پرداخت که قبلاً بد ترجمه شده بودند. البته این جاهم هدف مشخص و با ارزشی را دنبال می کرد. امیدوارم این حرکت او مورد توجـــه سایر مترجمان ما قرار گیرد. زیرا اگر چیزی را نفهمیم بهتر است که بد بفهمیم یا کج بفهمیم . ضمناً با مقایسه ترجمه های یک اثر است که به زبانی معیار برای ترجمه دست می یابیم که این همه به آن وابسته ایم .
و امـــا مهدی سحابی استاد زندگی بود و هنر زندگی را که همه از آن صحبت می کنند ولی چیزی دربارةآن نمی دانند یا اگر بدانند عمل نمی کنند ، به تمامی می زیست . سبک زندگی کلید واژه ی سلامت جسم و روان است و نگاهی به زندگی سحابی نشان می دهد که با اعتدال و گزینشی آگاهانه سبک زندگی سالم ، انطباقی و سازنده ای را دنبال می کرد و تعادل بی نظیری را درمیان بخش های مختلف زندگی و فعـــالیت های متعدد خود برقرار کرده بود.
نمونـﺔ این هماهنگی را در او و درمیان وجوه پنج گانه ی وجود انسان یعنی ابعاد جسمی ، احساسی ، اجتماعی ، عقلانی و معنوی مشاهده می کنیم . در سنینی که غبغب ، شکم و خمیدگی وجه ممیزة هیئت جسمانی اکثر افراد است ، با قامتی متناسب ، افراشته و استوار به کوه می رفت ، شنا می کرد و پیاده روی های طولانی را بدون از نفس افتادن تاب می آورد. ساده پوش بود و نرم و سبک راه می رفت . درعین فرزی و چالاکی ، حرکاتی هماهنگ داشت که به خوبی با کلام او در توازن بود. به خصوص با ظرافت از دستان و انگشتانش برای همراهی با کلام استفاده می کرد. هرگز تضادی میان آن چه برزبان می آورد و بیان غیر کلامی او مشاهده نمی شد. هیچ وقت از تنش و کشیدگی عضلانی که نمایه های آشنای استرس درزمان ما هستند و به وفور درسیمای شهروندان متمـــدن امروزی به چشم می خورند درصورت او اثری ندیدم . آرامش توأم با صلابت چهره ، طراوت و سرزندگی بشره و تناسب و آرمیدگی اندام او از آرامش و هماهنگی درون حکایت می کرد.
نگاه نافذی داشت که گویی چیزی را از قلم نمی انداخت و در اعماق آن صداقت و مهربانی قابل رﺆیت بود . انگار که با نگاه اش لبخند می زد. با صدایی آرام صحبت می کرد که فکر می کنم هیچ وقت تبدیل به فریاد نشد. درخواب و خورد و خوراک پیرو اعتدال بود. خوب آشپزی می کرد و خوش سلیقه بود. مشکل جسمانی و بیماری عمده ای نداشت .بسیار سلامت می نمود وبرای همین مرگش غیر منتظره بود.
ذاتاً سرحال ، سرخوش ، پرانرژی و خوش بین بود. هرچند که سال ها زیستن و دم زدن درهوای فسرده ی قلمروهای ادبی و تجربه ی زندگی در سرزمین تکرارهای تراژیک کمی مذاق او را تلخ کرده بود ولی این تلخی بیشتر در اندیشه و دیدگاهش منعکس می شد و در قلب اش رسوخ نکرده بود. برای همین کماکان استوار و فعال بود وگرنه شاید مثل خیلی های دیگر درهم می شکست یا تمام می شد. خوشباشی رندانه ی نهفته در وجودش که هنوز اورا مثل یک کودک به شگفتی می آورد به دادش می رسید و این بخشی از جاذبه ی او بود که به دوست داشتنش می انجامید .
با وجود این که مثل همه ما درمعرض بمباران احساسات منفی و ویرانگر زاییده ی تاریخ و اجتماع و تعا ملات تنگ نظرانه و غیر متعادل افراد بود ولی هیچ کدام از این حس های منفی دراو نفوذ نمی کردند و ته نشین نمی شدند و او سربلند و مقاوم از میان همه ی این فضاها عبور می کرد و بازخودش بود. با معصومیـــت یک کودک ، جذابیـــت یک مرد و خردمندی میانسالانه اش . مدیریت احساسات را خوب بلد بود واز آن مهم تر می دانست که اگر تن به حس های منفی بدهد انرژی حیاتی سرشاری که جان مایه ی پرکاری حیرت آور او بود دچار کاستی می شود. هیچ وقت نمی نالید واز فرازوفرودهای شدید احساسی که دربرخی از طبایع هنرمندانه موجب اتلاف استعداد و انرژی می شود به دور بود.
از لحاظ اجتماعی گشاده رو ، خوش مشرب و مهربان بود . همه او را دوست داشتند و با همه سر می کرد . ساعت های طولانی درتنهایی به کار می نشست ولی هیچ وقت دل به انزوا نداد . دوستان زیادی درمیان گروه های مختلف جامعه داشت و به خوبی روابط خود را حفظ و مدیریت می کرد. هیچ وقت بدون خداحافظی عازم فرانسه نمی شد و به محض بازگشت تلفن می زد و اعلام حضور می کرد . حرف هایش را صریح می زد ولی کسی را نمی رنجاند . همیشه وقتی با او بودی انگار با یکی از رفقای صمیمی دوران دبیرستان نشست و برخاست می کردی و همه چیز در صمیمیــــت و صداقت آن روزها می گذشت . وقتی کلمه خودمونیم را به کار می برد ، می دانستی که به دنبال آن با اظهار نظری بدیع و تفکر برانگیز روبرو خواهی شد . به بستگانش عشق می ورزید و این اواخر که بزرگ خانواده شده بود این نقش را هم پذیرفته بود و دوست داشت.
با وجود جایگاه بلندی که درجامعه ادبی و هنری ایران داشت ، بی ادعا بود و به دور از ادا و اطوارهای روشنفکرانه . اگر به او استاد می گفتند پوزخند می زد . نان به کسی قرض نمی داد و نمی گرفت . با این که افراد زیادی شیفته اش بودند ، اهل مرید بازی ، دارو دسته درست کردن و افاضات فرمودن نبود. با تبلیغ ، شبکه سازی و باند بازی میانه ای نداشت . تنگ نظری های محفلی شایع را نادیده می گرفت . می گفت برخی از همکاران به او مشکوک اند که چرا و چگونه درزمینه های مختلف ادبی و هنری کار می کند و این همه فعالیت از کجا آب می خورد و چه معنی دارد ! وقتی ترجمه شاهکار پروست را آغاز کرد اورا به محفل یکی از بزرگان ادبی فراخواندند و حسابی حالش را گرفتند. خودش گفت . به جای همـﺔ این ها تنها کار می کرد و کار می کرد و کار می کرد.
کار شاه بیت زندگی او بود. باخ را دوست داشت و گوش می کرد. می گفت مطمئنم که باخ هر روز صبح سحر می رفت سر حجره ، کرکره را بالا می کشید و تا غروب یک نفس کار می کرد. مهدی سحابی هم همین طور بود. برخلاف خیلی از اهل قلم و هنر با شلختگی ، بی برنامگی و بی نظمی بیگانه بود. در کار هم مثل زندگی سازمان یافته و با نظم عمل می کرد. احساس مسئولیت و تعهدی که نسبت به کار ادبی و هنری خود داشت ، محدود به ظرف مکانی و زمانی این جا و امروز ما نبود و درچشم اندازی تاریخ و جهانی به بار می نشست .
عمیقاً ایرانی بود و زادگاهش قزوین را خیلی دوست داشت . هربار که اورا می دیدی از کشف نکته ای تازه دربارة قزوین به شوق آمده بود و آن را بازگو می کرد. با این که سال های زیادی را درخارج از ایران به سربرده و نصف سال در فرانسه نزد خانواده اش زندگی می کرد امــا وابستـﺔ سنت ها و دل بسته ی اصالت ها بود . شرکت در مراسم سالانه ی سمنوپزان فامیلی فریضه ای بود که باید انجام می شد. ساعت ها شعر قدما را از حفظ می خواهند و با مواریث بصری و تجسمی فرهنگ ایرانی به خوبی آشنا بود. با این همه ذهنیــت و نگاه معاصر دنیای غرب از چشم انداز ادبی و هنری و در پالایش یافته ترین شکل خود سوغات او از سفرهای نیم سالانه اش به اروپا بود.
براین اساس همیشه می توانست از نگاهی دیگر ومنظری متفاوت وبا فاصله به موضوعات بنگرد و تصویری کامل تر از همه ترسیم کند. همه چیز را زیر نظر داشت و با وجود آن که دیگر روزنامه ها را نمی خواند و به قول خودش فقط تک می زد ، در جریان امور بود و با آن نگاه دو وجهی خوب اوضاع را پیش بینی می کرد. از همه مهم تر این که دو جهان غرب و شرق در او درتعارض نبودند و به همزیستی رسیده بودند . انگار تضاد جانکاه تاریخی و اجتماعی میان سنــت و مدرنیته روح ایرانی در وجود شخص مهدی سحابی به پایان رسیده یا بهتر بگویم حل شده بود و ازاین بابت هم می توانست الگوی مناسبی برای همه باشد.
به هرحال او رفت . شاید طنزآمیز باشد که بگویم درحالی که یک دهه از عمرش را صرف ترجمه ی "درجستجوی زمان از دست رفته " کرد ولی این عبارت یا عنوان ربطی به مهدی سحابی نداشت . چون زمانی را از دست نداد که به جستجوی آن بنشیند . اوچون استاد زندگی بود ، چنان به زیبایی حق زندگی را ادا نمود و آن قدر خلاقانه کارکرد که مرگ را هم پشت سر گذاشت . او نمرد . رفت .

.jpg)
"شاد باش نوروز" مورخ:1/1/89
بهار فرا می رسد و نوروز هم که کنایه از نوسال است به تحولــی درطبیعت اشاره دارد که با زایشی دیگر همراه است . تحولــی که درگستره طبیعت با آمیزه ای از رنگ ، طراوت و سرسبزی زیباترین چشم اندازها را در برابر دیدگان ما می گشاید. انعکاس این تغییر و تحــول طبیعی که بنیان یکی از کهن ترین و زیباترین سنــت ها و عیدهای بشری است در ساحت روان و هویت ایرانی ، ما را به تغییر و تحولــی درونی فرامی خواهد که دستیابی به آن همچون فرا رسیدن بهارو نوروز مبارک و میمون است .
تمام دستاوردهای روان شناسی ، روان پزشکی و علوم رفتاری درجهت نیل به این تغییر وتحول درونی است . تغییر کلید واژة مساعی بشر درقلمرو رفتار است . تغییر نه تنها حاکی از نوزایی و آفرینندگی است که با بهارو نوروز هماهنگی دارد بلکه جان مایـﺔ رشد ، تعالی و کمال طلبی انسان نیز هست.
فرارسیدن سال نو همواره فرصتی برای بازاندیشی درباب گذشته ، حال و آینده است تا با ایجاد تغییراتی در ذهن ، قلب و رفتارهایمان دررقم زدن سرنوشت خود نقشی فعال پیدا کنیم و فارغ از دردها ، شکست ها و ناکامی های گذشته سال نورا همگام با نام آن با برنامه هایی نو و سازنده آغاز کنیم .
از دیدگاه روان شناختی ایجاد این تغییر و تدوین برنامه های سازنده نیازمند آگاهی و کسب مهارتهای مربوط به آن است . به عبارت دیگر نخستین گام از آگاهی و اشراف بر ضرورت تغییر آغاز می شود که نبود آن مانع بروز و ظهور تغییر و تحـول است . به همین مناسبت نوروز و سال نو چون همراه با تغییر و تحول جهان بیرونی است بهترین زمان برای کسب این آگاهی و اشراف درونی است .
پس عقل ضرورت تغییر رادر می یابد و مارا به آن دعوت می کند ولی این تنها نخستین گام است . گام بعدی که درساختار احساسی ما ریشه دارد برخورداری از شور ، علاقه وشوق به تغییر است . تنها برمبنای ضرورت منطقی وجود تغییر و بدون شور و شوق لازم برای تحقق آن نمی توان از تغییر سخن راند.
گام سوم برخوردای از مهارت های لازم برای تغییر کردن است . اگر ذهنی گشاده اندیش و انعطاف پذیر و قلبی آماده بخشیدن و پشت سر گذاردن دلتنگی ها نداشته باشیم چگونه می توانیم به تغییر و تحـــول درونی دست یابیم . تنها با طی این مرحله است که می توانیم به گام چهارم برسیم و برنامه ای برای تغییر تدوین کنیم.
برنامه ریزی در قلمرو روان شناسی ظرایف و نکات ویژه ای دارد که ذکر آن ها مجال خاص خود را می طلبد ولی در اهمیت و مرتبت آن کافی است بگوئیم که هیچ حرکتی درجهان و تاریخ و درساحت زندگی فردی و جمعی انسان ها نمی تواند با موفقیت قرین باشد مگر آن که برمبنای برنامه ای مشخص ، منطقی و عملی شکل گرفته باشد. برنامه ریزی براساس تعیین اهداف و اولویت بندی و مقتضیات زمانی آن ها وبا توجه به امکانات و محدودیت ها وبه نحوی واقع بینانه صورت می گیرد. سرانجام درگام پنجم با اجرا و عملی کردن برنامه تدوین شده روبرو هستیم که برآیند و حاصل گام های قبلی و تحقق تغییر در گرو انجام مدبــرانه آن است .
با امید آن که درسال پیش رو تحولات طبیعت پیرامونی ما را به تغییروتحولی سازنده در درون رهنمون شود ، سالی سرشار از شادکامی و بهروزی را برای شما آرزو می کنم .
